بازگشت
امروز موهام رو اصلاح کردم و کم کم دارم آماده برگزاری مراسم تولدم میشم. البته موهام خیلی کوتاه شده و بهتر بود اگر یکم موهام بلنتر میموند. ولی اشکال نداره زود در میاد.
فکر کنم هنوز بابا و مامانم برای تولدم هیچی نخریدن. تنبلا همش این دست و اون دست میکنن. هی میگن اینو بخریم، اونو بخریم. اصلا نمیگن قند تو دل من آب میشه. منم هی جیغ میزنم و بهشون میگم که باباجون خوب اگه نمیتونین تصمیم بگیرین،خوب همش رو بخرید برام. منم قول میدم با همشون بازی کنم. و زود زود همشون رو از رده خارج کنم. هر چی من جیغ میزنم هی اونا نمیفهمن من چی میگم و فکر میکنن که دارم اذیتشون میکنم.
واقعا موندم که چطوری باید حدفمو بهشون تفهیم کنم.
خلاصه از این حرفا که بگذریم، امروز کلا روز خوبی بود. ساعت 9 صبح بعد از یه خواب طولانی و خوب و کامل (اخه کم پیش میاد که من شبو کامل بخوابم و معمولا 7 ،8 بار تا صبح بیدار میشم)بلند شدم و صبحانه کاملی خوردم بعد کارم! رو انجام دادم و موهام رو بابام اصلاح کرد و حموم کردم و حسابی خوشگل شدم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۲۲ ساعت 21:56 توسط رهام زارعی
|
این وبلاگ صرفاً برای دل خودمه