"شکار هارون الرشید"
روزي هارون الرشيد و جمعي از درباريان به شكار رفته بودند.بهلول نيز با آن ها بود.آهويي در شكار گاه ظاهر شد. خليفه ، تيري به سوي آهو افكند ولي تيرش به خطا رفت و آهو گريخت.بهلول فرياد زد:" احسنت".خليفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره مي كني ؟.بهلول گفت :" احسنت " من براي آهو بود،نه براي " خليفه".

"ارزش هارون الرشید از نظر بهلول"
روزي هارون الرشيد به اتفاق بهلول به حمام رفت.خليفه از بهلول پرسيد: اگر من غلام بودم چقدر ارزش داشتم؟بهلول گفت: پنجاه دينار.هارون بر آشفته گفت: ديوانه ،لنگي كه به خود بسته ام فقط پنجاه دينار است.بهلول گفت: منهم فقط لنگ را قيمت كردم .وگرنه خليفه كه ارزشي ندارد.

"الاغ عمرش را به خلیفه داد"
بهلول روزي پاي بر جاده اي مي گذاشت.كاروان خليفه ( هارون الرشيد ) با جلال و
شكوه و آشكار شد.خليفه خواست ، با او شوخي كند.گفت : موجب حيرت است كه تو را پياده مي بينيم ! پس" الاغت " كو ؟بهلول گفت: همين امروز عمرش را داد به 

" شما".

"بهلول در نزد خليفه"
روزي بهلول، پيش خليفه " هارون الرشيد " نشسته بود . جمع زيادي از بزرگان خدمت خليفه بودند . طبق معمول ، خليفه هوس كرد سر به سر بهلول بگذارد. در اين هنگام صداي شيعه اسبي از اصطبل خليفه بلند شد.خليفه به مسخره به بهلول گفت:برو ببين اين حيوان چه مي گويد ، گويا با تو كار دارد.بهلول رفت و بر گشت و گفت:اين حيوان مي گويد:مرد حسابي حيف از تو نيست با اين" خر ها "نشسته اي. زودتر از اين مجلس بيرون برو.ممكن است كه :" خريت " آنها در تو اثر كند.